ختنه کردن گل پسر
عزیز دلم می دونم که خیلی دیر شده بود دکترا همه گفته بودن زیر سه ماه برای شما بهتره ولی از اونجا که من دائم نگران وزن گیری شما بودم و هی دلهره و امروز و فردا های من و بابا بلاخره به امروز رسیدیم و قطعی مامان تصمیم راسخ گرفت که در هر حالی دیگه ببریمت باید هر چه زودتر این قضیه رو تموم میکردیم اینطوری استرسش برامون بیشتر بود ..
صبح که از خواب بلند شدی زیاد سر حال نبودی بر عکس همیشه انگار چشمات سرما خورده بود و اصلا هم نمی خندیدی .. ساعت ١١ بیمارستان الغدیر وقت گرفته بودیم .. همش از صبح دعا میکردم همه چی به خوبی پیش بره و هزاران بار از خدا خواستم پشت و پناهت باشه و بهت توان تحمل بده که زیاد اذیت نشی ...
ساعت ٩ صبح شیرت و دادم و دیگه آماده بودم که ساعت ١٠ بریم ... شما قبل از رفتن بیدار شدی ... وقتی لباسهاتو تنت دیدی و کلاهتو گزاشتم سرت متوجه شدی قضیه بیرون رفتنه و طبق معمول خوشحال !!

ا
بازم با دستات سرگرم شدی و خوشحال مثل همیشه

دوربین و دیدی و دستات و ول کردی آخه دوست داری زل بزنی و ژست بگیری

بغل بابایی بازم زل زدی به دوربین

روی راکر تا مامان کفشاشو پاش کنه ... و شما هم منتظری که بزارمت توی کریر

اینجاهم رسیدیم بیمارستان الغدیر توی نوبت هستیم شما هم اونقدر توی ماشین با دستات بازی کردی که دیگه خوابت برد .... و موفق به زیارت بیمارستان نشدی
وقتی خانم پرستار اومد شما رو گرفت بیدار شدی و بعد هم من پشت درب اتاق و بابا رفته بود برات وسایلی که گفته بودن و از داروخانه بگیره ... دیگه اونقدر گریه هات شدید بود که اشک مامانی رو در آوردی اونقدر اضطراب داشتم که زودتر در و باز کنن و تو رو بهم بدن ولی جیغات تمومی نداشت الهی مامان برای اون مظلوم گریه کردنت بمیره ... دیگه کم کم داشتم دیوونه میشدم که بابایی هم اومد و همزمان در و باز کردن و شما رو بهم دادن اونقدر از گریه عرق کرده بودی که تمام موهات خیش شده بود چشمات قرمز و پر از آب تا منو دیدی تازه انگار یادت افتاده بود توی بغلم اونقدر جیغ زدی و گریه کردی که هیچ جوره نمی تونستم ساکتت کنم ....بعد تازه خانم پرستار صدامون کرد داخل و بهمون بگه چیکار کنیم هیچی نمی شنیدم فقط میخواستم از اونجا بیرون ببرمت ....
خیلی بد بود خیلی برات غصه خوردم گل پسرم ... بابایی هم حسابی دستپاچه شده بود ...
اما بلاخره تموم شده بود .. و ما رها شدیم وقتی توی حیاط بیمارستان رسیدیم گریه هات دیگه کم کم بی جون شده بود و لی بازم شدید بود ... توی ماشین اصلا نمی تونستیم ساکتت کنیم نمی دونی بابایی چه طوری تا خونه رانندگی کرد اونقدر حول شده بودیم که نگو ... بهت توی ماشین قطره استامینفون دادم شیرنمی خوردی با اینکه خیلی گشنه بودی فقط ریسه می رفتی ....
خلاصه که رسیدیم خونه و تا خونه رو دیدی کمی آرومتر شدی ... دیگه دارو هم اثر کرده بود و داشتی کم کم می خوابیدی ولی اصلا نمی شد به پاهات دست زد چون بلافاصله جیغ می کشیدی
این عکس و وقتی گریه هات تموم شده و تازه خوابت برده بود انداختم اونقدر عرق کرده بودی که موهات هنوز خیس بود


و بعد از اینکه خوابیدی شیرت و بهت دادم تا ته خوردی و یکساعت بعد بیدار شدی

اینجا هم بیدار شدی ولی اصلا نمی خندیدی میگفتی هیشکی باهام حرف نزنه خودتو حسابی گرفته بودی دائم می ترسیدی بهت دست میزدم همش دوست داشتی همین طوری دراز بکشی ... و تا عصرهم این ماجرا ادامه داشت ... اما عصر کمی بهتر بودی وقتی اولین جیش و کردی انگار کمتر درد داشتی و کمی یادت رفته بود هر چند هنوز کسل بودی ...
امیدوارم زودتر خوب بشی گل پسرم ....
در هر حال ختنه شدنت مبارک باشه گل پسرم می دونم خیلی اذیت شدی اما بزرگ بشی هیچی یادت نیست قول میدم 


ختنه کردن گل پسر
